|
سلااااااااااااااااام خاطرات تلخش كه تا آخر عمر برام ميمونه: بهترين خاطره اش رو كه همیشه باعث دلگرمیم هست و میمونه: آغاز دوست داشتن، گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم، كه همين دوست داشتن زيباست... * گفته باشم هر كي درباره من و ايشون (همون نفري كه بالا گفتم!!!) فكراي بد و نامربوط بكنه، به خدا اون دنيا ازش نميگذرم چون از بيخ و بُن اشتباه فكر ميكنه!!!
سلااااااااااااااااااام
در زمانهاي بسيار قديم وقتي پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت و تباهي ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و كسل تر از هميشه. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك. همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي قورا" داد زد من چشم ميگذارم و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشهايش را بست و شروع كرد به شمردن ... يك ... دو ... سه همه رفتند تا جايي پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آوبزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت: زير سنگ پنهان ميشوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد. ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ...و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نميتوانست تصميم بگيرد و جاي تعجب نيست چون همه ميدانيم پنهان كردن عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد نود پنج ... نود وشش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و داخل يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان، دورغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگك مانندي چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد. عشق از پشت بوته بيرون آمد و با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد. شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نميتوانست جايي را ببيند، او كور شده بود. ديوانگي گفت: من چه كردم! من چه كردم! چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد:تو نميتواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري بكني تا ابد راهنماي من شو!!! - خيلي دلم گرفته خيليييييييييييييييييييييييي...... نظر من: گناهان چشم از جمله چشم چراني گناه بزرگي به شمار مي آيد تا حدي كه در روايات به زناي عين نام برده شده است!
گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمیشود. راستش اولش حس خوبی نداشتم، دلم میگرفت، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود . هر وقت خواستم ببینمت بیدرنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم. حذفم نکردی، من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانهام کردی. ازت متشكرم خدای خوب من
دختري هستم 20 ساله كه شايد امثال من زياد باشد. دختراني كه به واسطه نادرستي متعلقين آنها، خواستگاري براي آنها پيدا نمي شود. دختراني كه چوب نادرستي وابستگانشان را مي خورند. آري من دختري هستم كه چون پدرم فرد درستكاري نبوده يا برادرانم قاچاقچي از آب در آمدند خواستگاري ندارم. چون هر كس فكر مي كند چرا از اين خانواده دختر بگيرم، آخر برادرانش قاچاقچي هستند. پدرش هم كه آه ندارد با ناله سودا كند. من از شما مي پرسم آيا درست است كه من چوب نادرستي خانواده ام را بخورم. چرا بايد در آرزوي همسر يا مادر شدن بسوزم؟ چرا امثال من هر شب به خاطر آينده تاريكمان بايد گريه كنيم؟
خدا در امتحانش هيچ مطلبي خارج از كتابش از ما انتظار ندارد.
اساس اين دوستي ها را چه مي دانيد ؟ اصلاً چقدر به اين رابطه ها اعتقاد داريد ؟ چه فوايد و ضررهايي دارد؟
سلام خوبين؟خوشين؟ امتحانات خوب پيش ميره؟ دو تا مسئله بود كه چند وقتيه خيلي درگيرش شدم و بايد حتماً به شما ميگفتم! اوليش اينكه من حدوداً هفته اول مهر ماه بود كه با آقا ميلاد - وبلاگ درددل هاي من - صحبت ميكردم كه بهم گفت وبلاگ ساخته و برم ببينم. منم فردا صبحش تصميم جدي گرفتم كه يه وبلاگ بسازم چون حدود دو سال پيش به مدت كوتاه حدوداً دو هفته اي يه وبلاگ ساختم و زود خسته شدم و بستمش! همون لحظه كه وبلاگم رو ساختم و اولين مطلبم رو گذاشتم بلافاصله حدود 45 تا اس ام اس به دوستانم زدم و همشون رو در جريان قرار دادم و بعضي هاشون بزرگواري كردن و چند باري اون اوايل سر زدن و بقيه شون بهم زنگ زدن و گفتن با تموم احترامي كه براي من قائلن ولي اكثرشون زياد اهل اينترنت نيستن و ازم عذر خواهي كردن! بعد مدتي كه از وبلاگ ساختنم گذشته بود بعضي دوستانم بهم زنگ زدن و انتقاد كردن كه چرا در كنار خانمهايي كه به وبلاگت ميان به آقايون نميگي؟؟!! منم بهشون گفتم كه اولي كه وبلاگ ساختم به همشون اس ام اس زدم ولي اونا دليلش رو گفتن و ازم عذر خواهي كردن! دوباره حدود سه هفته اي هست كه تعداد اتنقادها چه از طريق نظر خصوصي چه از طريق تلفن خيلي زياد شده و در بين اينها حرفهايي پشت سر من داشت زده ميشد كه به خدا ناراحت شدم دومي مسئله اي كه خيلي خيلي ناراحتم كرده در پايان بدون هيچ تعارف و اغراقي ميگم اين وبلاگ و همه شما دوستان خوبم يكي از بزرگترين دلخوشي هاي من در زندگيم هستين و از همه آقايون و خانمهايي كه زحمت ميكشن و به وبلاگ حقير من سرميزنن بينهايت ممنونم! در پناه حق |
درباره من![]()
من سید علی هستم متولد 2 آذر ماه سال 67 از یزد !!!
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالباسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 پیوندهای روزانه
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود کشکول صدایی که رساست گل نرگس سلام هم وطن مهتاب جیگیلی چمدون گل کره ای روزگار نامهربان تا ساحل امید آرامش مسافر کوچولوی من عاشقی بد دردیه افسانه من بفرمائید تو دم در بده! من و تو=ما گل صنم برگی از دفتر زندگی مدیریت صنعتی جواد یزد عاشقانه خودم و دلم بهترین ها از کره ؟؟؟؟ کدامین جاده امشب میگذرد سر به پای تو؟ غمگین تنها هنرسرای شیراز سکوت عشق به سوی جامعه ای سالم و آگاه رزمی کار یزدی درددل های من بووووووووس پزشکی 86 دوچرخه کاربران آنلاین: بازديدها : |