تبليغاتX
زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

سلااااااااااااااااام خوبين؟ خوشين؟
ديگه معلومه واسه چي دارم آپ ميكنم!!! كمتر از 2 روز ديگه بايد با سال 87 با كوله باري از خاطرات خوب و بدش خداحافظي كنيم و پا به سال 88 كه منتظرمونه بزاريم!!!
اما خودمونيمااااااا امسال هم مثل سالهاي پيش به سرعت برق و باد گذشت!!! خيلي كارها تو این سال كرديم و خيلي از كارهايي هم كه بايد ميكرديم اما انجام نداديم!!!
سال 87 سالي پر از  خاطرات ريز و درشت و خوب و بد واسه من بود

خاطرات تلخش كه تا آخر عمر برام ميمونه:
سالي بود كه آخراي مرداد ماهش مادر بزرگ مهربونم رو از دست دادم و هنوز باورم نشده و باورم نخواهد شد!
سالي بود كه آخراي آذر ماهش عموم براي هميشه از بين ما رف و تنهامون گذاشت!

بهترين خاطره اش رو كه همیشه باعث دلگرمیم هست و میمونه:
اول از همه، از همين جا و جلوي همه بايد بگم كه يه نفر هست كه با حرفاش و كارهاش، زندگي من رو عوض كرد و تا آخر عمر مديونشم و يه دنيا ازش ممنونم! اما من هميشه ناسپاسي كردم و در حقش خيلي بدي و كوتاهي كردم اما مطمئنم من رو بخشيده و هيچ وقت تنهام نميزاره!!! دعا ميكنم يه روزي بتونم كاري براش بكنم تا يه سر سوزن خوبيهاش رو جبران كنم!!!
سعي كردم دوست هايي كه به صلاحم نبودن با احترام ازشون واسه هميشه خداحافظي كنم!
سعي كردم اشتباهاتي كه تو اين چند سال ميكردم رو بهش پي ببرم و تصميم بگيرم با كارهاي خوب جبرانش كنم!
امااااااااااااا
تو سال 87 خيلي كارها و تصميمها رو انجام داديم اما يه سري كارها و تصميم ها هم به هر علتي انجام نداديم و سال 87 با همه خوبی ها، خوشی ها، پیروزی ها، پیشرفت ها و بدی ها، غم ها، شکست ها، ناکامی ها به پایان رسيد
اما
سال 88 با كلي اميدهاي تازه و نو در انتظارمونه! پس بياييم تصميم بگيريم از روز اول روی نیتهامون جدی باشيم و با روحيه شاد و اميد تازه همشون رو انجام بديم که آخر سال 88 همش خنده رو لبمون باشه و دلمون شادِ شاد
در آخر حرفهام گفته باشم كه بايد سر سفره هفت سين حتماً دعام كنين!!!فهميدين؟!
ايشالا براي همتون سالي پر از بركت و شادي باشه و در پناه خدا سالم و سرحال باشين

آغاز دوست داشتن، گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم، كه همين دوست داشتن زيباست...

* گفته باشم هر كي  درباره من و ايشون (همون نفري كه بالا گفتم!!!) فكراي بد و نامربوط بكنه، به خدا اون دنيا ازش نميگذرم چون از بيخ و بُن اشتباه فكر ميكنه!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت20:10توسط سید علی | |

سلااااااااااااااااااام
خوبين؟ خوشين؟
بعد كل وقت دوباره اومدم تا از خودم بنويسم!!! چيه؟! چرا اين جوري نگاه ميكنين؟! چرا تو ذوقم ميزنين؟! خيلي هم دلتون بخواد از خودم مينويسم!
حالا بگم يا نه؟!
چه دلتون بخواد چه دلتون نخواد امروز بنا شده از خودم بنويسم!
توي دي ماه پارسال كه هنوز يه ترم از دانشگاه رفتنمون نگذشته بود و فرجه ها براي امتحان شروع شده بود و دوستان دبيرستانيم كه هميشه با هم بوديم از دانشگاه هاشون اومده بودن يزد!
يادمه دوشنبه، سر شب بود كه يكي از بچه ها بهم زنگ زد كه ميخوايم بريم بيرون همراه 5 تا ديگه و آماده شو ميايم دنبالت!
وقتي همه اومدن شديم دو تا ماشين و 7 نفر! 4 تا توي ماشين 405 (منم توي اين ماشين بودم) و 3 تاي ديگه توي ماشين پرايد 141. يه خرده تو خيابونا الكي گشتيم و دنبال هم كرديم و آخر كار تصميم گرفتيم بريم پارك كوهستان كه كمي خارج از شهره!
ما كه ماشينمون 405 بود خيلي تند اومديم و سريع رسيديم پارك. وقتي رسيديم پرنده اونجا پر نميزد ولي فقط سه ماشين بود كه تو پاركينگ بود. يكيش يه پيكان بود كه زن و شوهر بودن كه داشتن ماشينشون رو درست ميكردن! يكي ديگه يه پرايد سفيد معمولي بود كه اون طرف تر كنار تير چراغ برق وايساده بود! يكي ديگه يه 405 عين رنگ ماشين ما ته پاركينگ اون دورا پارك بود و چراغش هم روشن بود!
ما هم پياده شديم كه بريم تو پارك اما يه دفعه كه نفهميديم از كجا پيداش شد يه پليس كه باتوم دارن از پشت سر صدامون زد. اومد جلو و بعد سلام و اينا گفت: تنها اومدين! گفتيم: نه يه ماشين ديگه از دوستامون تو راهن و الان ميرسن! گفت: چيزي كه همراهتون نيست مثل قليون و ... گفتيم: نه به خدا، اگه شك داري بيا ماشين رو بگرد! لبخند زد گفت: نه، خوش باشين اما هوا كه خيلي سرده! گفتيم: همين جوري اومديم و رفت. تو همون لحظه ماشين بعديمون رسيد اما ما رو با اون 405 ته پاركينگ اشتباه گرفت و با سرعت به طرف اون رفت. وقتي دقت كرديم ديديم تو اون ماشين 405 پر از دختره!!! حالا اون دوستم دست گذاشته روي بوق و داشت به سرعت به طرف اون ميرفت و فكر ميكرد ما هستيم!
از شانس كچل ما اين پرايده پليس بود و چراغ قرمز رنگش رو گذاشت بالاي سقف ماشين و با سرعت دنبال دوست ما و دوستم به جاي اينكه وايسه و بگه اشتباه گرفته، پا گذاشت رو گاز كه در بره اما بعد از 3-4 دقيقه پليس بهش رسيد و پيچيد جلوش! حالا ما هم بدو بدو رفتيم اونجا! دو تا پليس هيكل داشتن سه برابر ما و باتوم به دست پياده شدن و سه تا بچه ها كه سوار پرايد 141 بودن رو پياده كردن و كامل گشتنشون و به ما گفتن: چرا اين جا وايسادين؟ گفتيم: اينا همون دوستايي هستن كه بهتون اون وقت گفتيم! يكي از پليسا با داد و بيداد كردن گفت: گواهي نامه هاتون رو بدين ببينم! بعد گفت: من امشب پدري از شما 7 نفر دربيارم كه ديگه هوس نكنين بيايين پارك و ماشين هر جفتتون رو ميبريم پاركينگ! حالا ما هم به غلط كردن افتاده بودين و ميگفتيم به خدا دوستمون قصدي نداشته و اون ماشين رو با ما اشتباه گرفته اما اون باور نميكرد!
يه دفعه يكي از ما جوگير شد و با تندي به پليسه گفت: هيچ كاري نميتوني بكني! پليسه قاطي كرد و به قصد مرگ اون رو زد و يقه اش رو گرفت و پرتش كرد تو ماشين و در ماشين رو طوري بست كه پيش خودمون گفتيم الان شيشه هاي ماشين ميريزه پايين!
بعد سريع بيسيمش رو برداشت و هي ميگفت: چند تا ماشين بفرستين تا اين 7 نفر رو ببرن پاسگاه تا تكليفشون روشن بشه و پلاك ماشينها رو استعلام كرد!
دوباره گفت: همه موبايلاتون رو بزارين روي كاپوت ، يه بلايي سرتون ميارم كه آروزي مرگ بكنين! ما هم تو اون هواي سرد از ترس عرق كرده بوديم! بعد يه ربع ديديم آروم تر شد و داد و بيداد نميكنه! يكي از بچه ها قسمش داد كه نيت بدي نداشتيم اومديم پارك و بزاره بريم! يه خرده فكر كرد و گفت: كارت دانشجويي هاتون همراهتونه؟! چند تايي داشتيم و نشونش داديم و گفت: موبايلاتون رو بردارين، كاريش ندارم! باهاشون دست داديم و عذرخواهي كرديم! آخر كار يكي از بچه ها ازشون پرسيد كه چرا اينقدر ما رو اذيت كردین! گفتن: ظهرش يه مورد غیر اخلاقي دیده بودن و حالا هم داشتن نگهباني ميدادن!
وقتي سوار ماشينامون شديم يكي از بچه ها سرشون تو ماشين بيرون كرد و جلوي پليسا به بچه هاي اون ماشين گفت: بچه ها جلوي آقا پليسا دستي بكشين خيلي حال ميده! ما و دو تا پليسا پكيدن از خنده و رفتيم!
وقتي رسيديم تو شهر رفتيم سفره خونه سنتي و شامي ميل فرموديم و تشريف برديم خونه هامون!

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت18:10توسط سید علی | |

 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت و تباهي ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و كسل تر از هميشه. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك. همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي قورا" داد زد من چشم ميگذارم و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشهايش را بست و شروع كرد به شمردن ... يك ... دو ... سه همه رفتند تا جايي پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آوبزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت: زير سنگ پنهان ميشوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد. ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ...و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نميتوانست تصميم بگيرد و جاي تعجب نيست چون همه ميدانيم پنهان كردن عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد نود پنج ... نود وشش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و داخل يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان، دورغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگك مانندي چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد. عشق از پشت بوته بيرون آمد و با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد. شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نميتوانست جايي را ببيند، او كور شده بود. ديوانگي گفت: من چه كردم! من چه كردم! چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد:تو نميتواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري بكني تا ابد راهنماي من شو!!!

- خيلي دلم گرفته خيليييييييييييييييييييييييي......
- يه سوال ميپرسم خواهشا" هر كي دوست داره بدون هيچ گونه بي احترامي به سوال من جواب بده!!! "چرا با چشم هرزگی کردن برای بسیاری از جوانان عادت شده است؟"

  نظر من:

گناهان چشم از جمله چشم چراني گناه بزرگي به شمار مي آيد تا حدي كه در روايات به زناي عين نام برده شده است!
عاملهاي زيادي به تدريج دست به دست هم ميدهند تا گناه چشم چراني (يا نگاه به قصد لذت بردن به نامحرم!!!) در آدم به عادت تبديل شود و اگر خداي نكرده به اين عمل عادت پيدا كند ترك كردن آن بسيار مشكل و كار هر كسي نيست مگر اينكه خدا لطف ويژه اي به آن بكند.
۱-ضعف ايمان و غفلت از خدا: هر گاهي انساني از ياد خدا غافل باشد در مقابل گناه نميتواند مقاومتي از خود نشان دهد و مرتكب آن ميشود و شيطان با وسوسه هاي زياد به ترغيب دوباره انجام دادن آن ميشود و وقتي آدمي لذت گناه را چشيد به راحتي نميتواند آنرا ترك كند.
2-كنترل نكردن فكر: هرگاه انساني عقل و منطق خود را به كار نگيرد و تمام حواسش نگاه كردن به نامحرم باشد اولين گام براي چشم چراني است. زیرا هر آنچه که انسان فکر می‌کند خواهان دیدن آن در خارج است‌.
۴-ديدن فيلمهايي كه در آنها پوشش مناسبي نيست و باعث تحريك ميشود.
5-پوشش نادرست مردان و زنان در جامعه: اصولا" انسان تمايل به ديدن زيبايي ها دارد و اين عامل باعث ربايش چشمها ميشود.

+نوشته شده در جمعه 1387/12/09ساعت9:49توسط سید علی | |

گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود. راستش اولش حس خوبی نداشتم، دلم می‌گرفت، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
 منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم : آخه چرا ؟ ؟ ؟
 وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید . دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟
 یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی. توی تنهاترین لحظات تنهاییم، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام، واسم نشونه می‌فرستادی که: من خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات همراهتم. من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی.

هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم. حذفم نکردی، من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی.
هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی؛ هر وقت ندونسته از بيراه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی. اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی. 

ازت متشكرم خدای خوب من

+نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت11:52توسط سید علی | |

دختري هستم 20 ساله كه شايد امثال من زياد باشد. دختراني كه به واسطه نادرستي متعلقين آنها، خواستگاري براي آنها پيدا نمي شود. دختراني كه چوب نادرستي وابستگانشان را مي خورند. آري من دختري هستم كه چون پدرم فرد درستكاري نبوده يا برادرانم قاچاقچي از آب در آمدند خواستگاري ندارم. چون هر كس فكر مي كند چرا از اين خانواده دختر بگيرم، آخر برادرانش قاچاقچي هستند. پدرش هم كه آه ندارد با ناله سودا كند. من از شما مي پرسم آيا درست است كه من چوب نادرستي خانواده ام را بخورم. چرا بايد در آرزوي همسر يا مادر شدن بسوزم؟ چرا امثال من هر شب به خاطر آينده تاريكمان بايد گريه كنيم؟

آيا اين درست است كه در يك خانواده همه افراد آن نادرست از آب دربيايند؟ يا ممكن است در بين آنها افراد درستي هم پيدا شود؟

+نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت12:7توسط سید علی | |

خدا در امتحانش هيچ مطلبي خارج از كتابش از ما انتظار ندارد.
امتحان الهي فقط عملي است.
خداوند در امتحانش نياز به مراقب ندارد، او به تنهايي مراقب همه ماست.
در امتحان الهي تقلب ممكن نيست.
او از دانسته هاي ما امتحان مي كند و اگر خلافي از سر فراموشي يا ندانستن مرتكب شويم نمره اي كسر نمي كند.
و برخي حرفهاي مهم را براي اينكه كند ذهن ترين افراد هم ياد بگيرند بارها تكرار كرده است.
پروردگار در امتحانش از ما مي خواهد كه خودمان بخوانيم و باانصاف خود نمره بدهيم.
در امتحان الهي، اگر نمره بدي بگيريم باز هم به تو اميد ميدهد كه هنوز پايان راه نيست، سعي كن جبران كني.
و اگر نمره خوبي بگيري، تو را به بهشت رضايت در آن دنيا مهمان ميكند.
در امتحان او اگر تصميم بگيري منفي ها را جبران كني تمام منفي هايت را خط ميزند تا مثبت شوند و سمت چپ همه صفرها، يك عدد 2 ميگذارد.
خدا هر روز آماده امتحان است كافي است مردانه تصميم بگيري، او حاضر است باز تو را امتحان كند.
پروردگار خوشحال مي شود اگر امتحانت خراب شد از او سراغ بگيري و در خانه اش را بكوبي.
خداوند در لحظات امتحان نيز تو را تنها نميگذارد و تو را نهيب ميزند و راهنمايي ميكند. البته اگر گوشهايت را پنبه نگذاشته باشي، حتماً صدايش را مي شنوي.
خداوند مردم پيش از ما را نيز همان گونه امتحان كرده است. امروز ما را!
جالب آن است كه پروردگار عالميان، خود پرسش امتحاني مردمان پيش از ما را در كتابش آورده و بر آنها تاكيد كرده است.
خدا فردا هم امتحان ميگيرد ولي ممكن است فردا ما نباشيم. بياييد تصميم بگيريم همين امروز از خدا نمره قبولي بگيريم.

+نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت16:37توسط سید علی | |

اساس اين دوستي ها را چه مي دانيد ؟ اصلاً چقدر به اين رابطه ها اعتقاد داريد ؟ چه فوايد و ضررهايي دارد؟
درست است پسران كمتر از دختران عاشق و دلباخته مي شوند اما زماني كه به قول خودشان عاشق مي شوند به هر طريق ممكن سعي در به دست آوردن طرف مقابلشان را دارند اما وقتي به آرزويشان مي رسند و با دختر مورد علاقه شان ازدواج مي كنند بعد از مدتي از آن سرد و خسته ميشوند اما اگر در اين راه شكست بخورند، اين شكست براي آنان نسبت به دختران تلخ تر است و مقابله با آن برايشان مشكل تر است.
"عشق يا دوستي؟؟؟!!!"
اساس اين گونه دوستي ها عشق به معناي واقعي نيست چرا كه عشق مقدس است  و كساني ادعاي عاشقي ميكنند كه هنوز الفباي عاشقي را هم نميدونند در حالي كه دوستي هاي دختران و پسران احساسات زود گذر ست كه دختران و پسران آنرا عشق مي نامند.
متأسفانه اين نوع دوستي ضررهاي فراواني دارد مانند تخريب روحيه فرد ، شكست آينده رويايي و واقعي افراد ، خود كشي و سوء استفاده هاي جنسي و...
"راه جديد"
راه هاي جديد تر و آسان تر براي دوستي هاي دختران و پسران هست كه اينترنت و به خصوص چت يكي از راحت ترين آنهاست ، دختران و پسران زيادي در اطراف ما وجود دارند كه از اين راه عاشق ميشوند بدون اينكه همديگر را ديده باشند و از خصوصيات اخلاقي هم خبر داشته باشند. من يك دختر خانمي را ميشناسم كه حدود دو سال از طريق چت با يك آقا پسري از شهر ديگر آشنا شده بود و به قول خودش عاشقش شده بود و بعد از دو سال همه چيز روشن شده بود و تا چند ماه افسردگي گرفته بود و نسبت به همه بدبين بود!
"دختران زود تر عاشق مي شوند"
در مجله اي خواندم كه دختران به علت احساساتي بودنشان زود تر از پسران عاشق ميشوند اما به دليل محدوديتي كه دارند نمي توانند پيش قدم شوند هر چند كه امروزه ديگر محدوديت ها كمتر شده و به اصطلاح خانواده ها امروزي شده اند...
"كمبود محبت!!!"
يكي ديگر از دلايلي كه باعث به وجود آمدن اين گونه دوستي هاي كاذب ميشود كمبود محبت در كانون خانواده است. وقتي دختر يا پسر جوان در كانون خانواده به احساستش توجهي نشود در بيرون از آنجا به دنبال محبت و دلسوزي است و در كسان ديگري جستجو ميكند و به اشتباه اين دوستي هاي كاذب را عشق مينامد.
"پسران براي تفريح؛ دختران براي ازدواج!!!"
معمولاً پسران اين نوع دوستي ها را براي تفريح و سرگرمي يا پز دادن و دختران براي ازدواج مي دانند واما تعداد بسيار كمي از اين دوستي ها به ازدواج ختم ميشود كه از اين موضوع دختران بيشتر ضربه مي ميخورند و آثار بد آن تا مدتها زندگيشان را تحت تأثير قرار می دهد.
"چه كسي بيشترين ضربه را مي خورد؟!"
در اين دوستي هاي بي سرانجام دختران بيشترين ضربه را ميخورند چون داراي احساسات لطيف تري هستند و جامعه هم اين احساسات رو سركوب ميكند و هميشه دختران را مقصر ميداند.
امام علي (ع) مي فرمايند : «فرصت ها به مانند ابر بهاري مي مانند» اين فرصت ها را به راحتي از دست ندهيم و آينده خود و ديگران را براي لذتي كه دوام چنداني ندارد تباه نكنيم!!!
شما هم حرفهاي من رو قبول داريد يا نه؟؟؟!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت13:23توسط سید علی | |

سلام خوبين؟خوشين؟ امتحانات خوب پيش ميره؟

دو تا مسئله بود كه چند وقتيه خيلي درگيرش شدم و بايد حتماً به شما ميگفتم! اوليش اينكه

من حدوداً هفته اول مهر ماه بود كه با آقا ميلاد - وبلاگ درددل هاي من - صحبت ميكردم كه بهم گفت وبلاگ ساخته و برم ببينم. منم فردا صبحش تصميم جدي گرفتم كه يه وبلاگ بسازم چون حدود دو سال پيش به مدت كوتاه حدوداً دو هفته اي يه وبلاگ ساختم و زود خسته شدم و بستمش! همون لحظه كه وبلاگم رو ساختم و اولين مطلبم رو گذاشتم بلافاصله حدود 45 تا اس ام اس به دوستانم زدم و همشون رو در جريان قرار دادم و بعضي هاشون بزرگواري كردن و چند باري اون اوايل سر زدن و بقيه شون بهم زنگ زدن و گفتن با تموم احترامي كه براي من قائلن ولي اكثرشون زياد اهل اينترنت نيستن و ازم عذر خواهي كردن! بعد مدتي كه از وبلاگ ساختنم گذشته بود بعضي دوستانم بهم زنگ زدن و انتقاد كردن كه چرا در كنار خانمهايي كه به وبلاگت ميان به آقايون نميگي؟؟!! منم بهشون گفتم كه اولي كه وبلاگ ساختم به همشون اس ام اس زدم ولي اونا دليلش رو گفتن و ازم عذر خواهي كردن! دوباره حدود سه هفته اي هست كه تعداد اتنقادها چه از طريق نظر خصوصي چه از طريق تلفن خيلي زياد شده و در بين اينها حرفهايي پشت سر من داشت زده ميشد كه به خدا ناراحت شدم و گفتم اين مسئله رو به عنوان يه پست تو وبلاگم بنويسم تا ديگه پشت سر من حرفي نزنن!!!

دومي مسئله اي كه خيلي خيلي ناراحتم كرده و چند هفته اي هست كه خواستم سكوت كنم به اميد اينكه اين چند نفري كه حتي من اصلاً نمي شناسمشون و ميخوان من رو اذيت كنن و جلوي شما خرابم كنن خجالت بكشن ولي غافل از اينكه اينها دست بردار نيستن و منم اين قدر از اينترنت سر درنميارم كه بخوام مچشون رو بگيرم! حدوداً سه هفته اي ميشه كه يا با اسم من يا با يه اسم ناشناس نظر خصوصي ميفرستن به وبلاگ خانمهايي كه به من سر ميزنن و پشت سر من حرفهاي نامربوطي ميزنن و ميگن جسارتاً دنبال ناموس مردمم و ميخوام خداي نكرده رابطه دوستي بيرون از وبلاگ برقرار كنم! و بعضي خانمها نظر خصوصي بهم دادن كه كلي از دستم ناراحت شدن و به شدت باهام دعوا كردن! منم هر چي سكوت كردم كه اين ماجرا تموم بشه ولي صبر و تحملم تموم شد! من به همون خدايي كه بالاي سرمون هست قسم ميدم كه با هيچ كس رابطه دوستي ندارم و من فقط در دنياي وبلاگ نويسي با آقايون و خانمها در ارتباطم اما به جز سه نفر حسين آقا  پسر خاله خوبم كه مدتيه به علت مشغله زياد درسي از دنياي وبلاگنويسي خداحافظي كرده (وبلاگ دوچرخه) – آقا مهدي پسر دايي خوبم (وبلاگ رزمي كار يزدي) و آقا ميلاد صميمي ترين و قديمي ترين دوستم (وبلاگ درددل هاي من)! حالا هم به همه شما قسم ميدم  اگه كسي با اسم من يا يه اسم ديگه براتون نظر خصوصي فرستاده و از من براي شما سوتفاهم پيش اومده و ازم دلخورين خواهشاً يا با نظر عمومي يا با نظر خصوصي بهم بگين تا من ازتون عذرخواهي كنم!!!!

در پايان  بدون هيچ تعارف و اغراقي ميگم اين وبلاگ و همه شما دوستان خوبم يكي از بزرگترين دلخوشي هاي من در زندگيم هستين و از همه آقايون و خانمهايي كه زحمت ميكشن و به وبلاگ حقير من سرميزنن بينهايت ممنونم!اميدوارم شما هم از من راضي باشين!!!!

در پناه حق

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/25ساعت9:26توسط سید علی | |

« نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر،

 صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است»

امروز غزه کربلاست .......

در این شبها من رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنین!!!

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت19:50توسط سید علی | |